تبليغاتX
www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws
Glittery texts by bigoo.ws

¤¤๑۩۩๑•*..*•. ღ.شباهنگ๑۩۩๑.*•. .•*.¤¤ ღღ

پری



نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





واقعا"

  داشتيم تو جاده ميرفتيم كه چشمم افتاد به يه تابلو كه روش نوشته بود : دوســت داشـــتن دل ميـــخواد نه دليـــل ل

[+] بنام پری در 2:50 قبل از ظهر | |







از یاد بردی...

چه زود از ياد بردی
چه زود از خاطرت رفت
که من به يادت زنده بودم
که عشق را برایت معنا دادم
چه زود فراموش کردی
دلم را بخاطر تو از یاد برده بودم
وای بر تو
که چه زود از یاد بردی
قلبم را به اجبار به نامت کرده بودم
و وای بر من
که چه زود فراموش شدم
نمی دانم خاطرت هست یا که آنرا نیز فراموش کردی که من تنها با صدای تو آرام بودم
نميدانم يادت هست
تمام راهم را براي تو آواز مي كردم
ميدانم ديگر هيچ يادت نيست
من همان تنهاي آواره اي خواهم شد
كه تو مرا يافته بودي
یاد

[+] بنام پری در 8:57 بعد از ظهر | |







خدایا...

امام سجاد به خداوند چنین می فرماید :

«خدایا من درکلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم وتو چون خود نداری.»


[+] بنام پری در 8:48 بعد از ظهر | |







عشق چیست؟

از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است.
از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد.
از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت…
گفت : سقوط سلسله ي قلب جوان.
از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است .
از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است .
از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد.
از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پايان ندارد

[+] بنام پری در 8:11 بعد از ظهر | |







"عشق"وفا"حسد"

 

روزگاری طولانی «عشق» و «وفا» با هم دوستان صمیمی بودند...

 

هیچ مشکلی نداشتند ...

 

و روزگار به خوبی می گذشت...

 

تا این که «عشق» دوست جدیدی پیدا کرد...

 

دوستی که خلق و خویش را عوض کرد....

 

بیشتر روزهایش را با او می گذراند ...

 

«وفا» متوجه تغییر رفتار دوستش می شد....

 

اما نمی دانست چه کند...

 

تا این که از «عشق» خواست دوست جدیدش را به او معرفی کند...

 

«عشق» با بی میلی آن دو را با هم روبرو کرد...

 

و به «وفا» گفت ، این دوست من است ...

 

اگر می خواهی همچنان با تو دوست بمانم...

 

باید تو نیز با او دوست شوی...

 

«وفا» با دیدن دوست جدید ...

 

بوسه ای بر گونه «عشق» گذاشت و گفت...

 

ما باید با هم خداحافظی کنیم...

 

چون من و او هرگز نمی توانیم با هم دوست باشیم...

 

تو باید از میان ما یکی را انتخاب کنی...

 

او که بود؟..

 

«حسد»....

 

 

و حالا ...

 

پس از گذر سالها...

 

این «عشق» است که تصمیم می گیرد با کدامیک دوست باشد...

 

و خوش به حال کسی که «عشق» سرنوشتش دوستی «وفا» را ارج نهد...


[+] بنام پری در 8:6 بعد از ظهر | |







نگاه


 نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد

 دل به او بستم. نگاهم کرد اما بعدها فهميدم فقط نگاه ميکرد


[+] بنام پری در 5:59 بعد از ظهر | |







محبت


از او که رفته نبايد رنجشي به دل گرفت

آنکه دوستش داريم همه گونه حقي بر ما دارد

حتي حق آنکه ديگر دوستمان  نداشته باشد

نمي توان از او رنجشي به دل گرفت

بلکه بايد تنها از خود رنجيد

که چرا بايد آنقدر شايسته ي محبت نباشيم که دوست ما را ترک کند ...


و اين خود دردي کشنده است


[+] بنام پری در 5:57 بعد از ظهر | |







سالها پیش...

sAlhA pish az kenAre daryA obur kardiyo alAn sAlhAst ke daryA barAye busidane jAye pAhAt miyAdo miravad


[+] بنام پری در 5:55 بعد از ظهر | |







وفا

دخترک هميشه ميگفت: من براي نجابت وفا و زيباييت عاشق تو شدم.
 
پسرک براي روز تولدش سه حيوان خانگي به او هديه داد...
 
اسب سگ و يک پرنده زيبا! تا دخترک

خواست دليل اينکار را بپرسد... پسرک رفته بود. براي هميشه....


[+] بنام پری در 5:53 بعد از ظهر | |







جرعه جرعه


ماهي هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيکران تو
مي برد مرا به هر کجا که ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغکان خنده ها ت
زير آفتاب داغ بوسه هات
اي زلال پک
جرعه جرعه جرعه مي کشم ترا به کام خويش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
اي هميشه خوب
اي هميشه آشنا
هر طرف که مي کنم نگاه
تا همه کرانه ه اي دور
عطر و خنده و ترانه مي کند شنا
در ميان بازوان تو
ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال تابنک
يک نفس اگر مرا به حال خود رها کني
ماهي تو جان سپرده روي خک
 

(فريدون مشيري)


[+] بنام پری در 10:46 بعد از ظهر | |







باز کن.......


باز کن پنجره را و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبي است
  خواب گل مهتابي است

اي نهايت در تو، ابديت در تو
اي هميشه با من، تا هميشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگي آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود
تا دلم باز شود، تا دلم باز شود

دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است
فصلها بي معني، آسمان بي رنگ است
سرد سرد است اينجا، باز کن پنجره را
باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا

اي هميشه آبي اي هميشه دريا
اي تمام خورشيد اي هميشه گرما
سرد سرد است اينجا باز کن پنجره را
اي هميشه روشن، بازکن چشم به من


[+] بنام پری در 10:42 بعد از ظهر | |







طلا

                      شاید بشه هر چیزی رو از طلا ساخت ولی زندگی رو نه!

[+] بنام پری در 10:37 بعد از ظهر | |







مرغ سحر

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار ، اين قفس را

بر شکن و زير زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درا

نغمه آزادي نوع بشر سرا

وزنفسي عرصه اين خاک توده را

پر شرر کن

ظلم ظالم ، جور صيّاد

آشيانم ، داده بر باد

اي خدا ، اي فلک ، اي طبيعت

شام تاريک ما را سحر کن !


ابر چشمم ، ژاله بار است

اين قفس ، چون دلم ، تنگ و تار است .

شعله فکن در قفس اي آه آتشين

( ملک الشعراء بهار )


[+] بنام پری در 10:33 بعد از ظهر | |







از تو با تو شکوه کردم نازنينم درد دلهامو نوشتم


شب سحر شد من هنوزم قصه دل از تمام لحظه هاي سرنوشتم...مي نو شتم...مي نوشتم

من تو را بر برگ گل ها مي نوشتم
من تو را بر موج دريا مي نوشتم
من تو را با اين نفس ها عاشقونه
بر دل غمگين و تنهام مينوشتم

دونه دونه نامه هامو پاره کردي
تو منو از شهر خود آواره کردي

بعد من هرگز نگفتي او کجا رفت
از کسي هرگز نپرسيدي چرا رفت

رفتم وديگر زمن نامي نبردي
دل به عشق ديگري بي من سپردي
بي تو من با عالمي بيگانه بودم
هر چه بودم عاشقي ديوانه بودم

بعدمن باهرکه بي من مي نشيني
آرزو دارم گل شادي نچيني
تا که هستي روي خوشبختي نبيني
...روي خوشبختي نبيني

از تو با تو شکوه کردم نازنينم درد دلهامو نوشتم
شب سحر شد من هنوزم قصه دل از تمام لحظه هاي سرنوشتم...مي نو شتم...مي نوشتم

دونه دونه نامه هامو پاره کردي
تو منو از شهر خود آواره کردي

بعد من هرگز نگفتي او کجا رفت
از کسي هرگز نپرسيدي چرا رفت

رفتم وديگر زمن نامي نبردي
دل به عشق ديگري بي من سپردي
بي تو من با عالمي بيگانه بودم
هر چه بودم عاشقي ديوانه بودم

بعدمن باهرکه بي من مي نشيني
آرزو دارم گل شادي نچيني
تا که هستي روي خوشبختي نبيني
...روي خوشبختي نبيني

از تو با تو شکوه کردم نازنينم درد دلهامو نوشتم
شب سحر شد من هنوزم قصه دل از تمام لحظه هاي سرنوشتم...مي نو شتم...مي نوشتم


[+] بنام پری در 10:30 بعد از ظهر | |







عجبا!


عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره
 
تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه

تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده
 
 تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد
 
 تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه.


[+] بنام پری در 11:43 بعد از ظهر | |







قانون

دوستي يه حادثه و جدايي قانون است. بيا حادثه آفرين و قانون شکن باشيم.

[+] بنام پری در 11:21 بعد از ظهر | |







انتظاري بي پايان... ...

 

غروب پاييز   برگهاي ريز ريز   در انتظار يک عزيز


 


سالهاست که نشسته ام


 


   اشــک هـايـــم  جـــاريــســت    ابرها به احــتـرام مــن نمـــي بـــارنــد


 


    آواز غمناک بر زير لب دارم       قناري ها هم به احترام من نمي خوانند


 


تنها يادگار من از او قاب عکسي از روي زيباي اوست


 


زمزمه هاي گـوش مــن صـداي پـاک و بــي ريا اوست


 


دل تــا ابـد در انـتــظــــار نـگــاه مـســـتــانــه ي اوست


 


از او شعر مينويسم امــا شــعر ناتوان از وصف اوست


         وقتي که او بار سفر بست


دل عاشق خود را از من کند و به خاک پيوست !


 


آري، تا زنده ام در انتظارم ، انتظاري بي پايان



[+] بنام پری در 10:14 بعد از ظهر | |







دل

گفتمش : دل مي خري ؟

پرسيد چند؟

گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !

خنده کرد و دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روي خاک افتاده بود

جاي بايش روي دل جا مانده بود ..


[+] بنام پری در 10:11 بعد از ظهر | |







انتظار


انتظار !!! واژه ي غريبي است ... واژه اي است که روزها يا شايدم ماه هاست

 که با آن خو گرفته ام . که چه سخت است انتظار . هرصبح طلوعي ديگر است

بر انتظار فرداهاي من ! خواهم ماند تنها در انتظار تو . چرا نوشتم در برگ تنهاييم

براي تو ، نمي دانم


[+] بنام پری در 10:6 بعد از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall